جستجو

در حال بارگیری...

شنبه ۲۹ مهٔ ۲۰۱۰

مونسرا : امانوئل روبلس ــ ترجمه : مهندس هوشنگ رجوی (قسمت دوم)

مونسرا
امانوئل روبلس
ترجمه : مهندس هوشنگ رجوی


به یاد « مُنیره» خواهرم، و همه «اِلِنا»های میهنم، که در شکنجه گاههای خمینی مردمخوار پس از سالها اسارت به جوخه های اعدام سپرده شدند.


صحنه سوم


پدر كوُروُنيل، مونسرا

(آنها به گفتگویی که از بیرون شروع شده بود، ادامه می دهند)


پدر كورونيل:
... از اين روست فرزندم كه رفتار روزهاي اخيرت نگرانم مي كند. تو اين روزها حرفهايي مي زني كه اگر به گوش عاليجناب برسد حتما مورد خشم و نفرت ايشان قرار خواهي گرفت.

مونسرا:
ديگر كاسه صبرم لبريز شده. دارم دق مي كنم. شما، پدر، از اين همه آزار و شكنجه، اين همه قتل عام و غارتگري و خشونت بر آشفته نمي شويد؟ شما كه قيام ملت ما در اسپانيا را عليه مزدوران بناپارت تاييد مي كنيد، چطور مي توانيد اين مردمي را كه توي خاك خودشان براي آزادي مي جنگند و مي خواهند مانند انسانها زندگي كنند محكوم مي كنيد؟ پريروز، باز، سربازان گُردان دالورا مي خواستند دختران سرخپوست دهكده توتولاس را بربايند. آنها با مقاومت همگاني مردم ده رو برو شدند كه وحشيانه مورد يورش قرار گرفته و كلبه هايشان به آتش كشيده شده بود... در اسپانيا، فرانسويهايي كه سر كوبگر ما بودند، يك صد بار تنفرانگيزترند. و در اين جا ، در اين سرزمين جديد، سربازان اسپانيايي هستند كه ملتي را در بردگي سياه نگاهداشته اند.

پدركورونيل:
فرزندم، وقت آن رسيده كه تو به كاديكس عزيمت كني. براي تو و همانطور براي ما، ماندنت در اين جا خطرناك است، در اين جا تو مي خواهي با آرماني دست و پنجه نرم كني كه ما آن را دُرُست مي دانيم و تو با آن مخالفت مي كني. كشتي يي كه ماه گذشته از پوئرتوكا بالو به راه افتاده دوباره طرفهاي سن ميشل لنگر خواهد انداخت. از عاليجناب خواهم خواست تا تو را با آن كشتي اعزام كند. به تو مأموريتي در شوراي نيابت سلطنت داده خواهد شد. عاليجناب با عزيمت تو مخالفتي نخواهد كرد.

مونسرا:
گمان مي كردم پدر، شما احساساتم را براي اين مردم بسيارتهيدستي كه تا كنون جز در بدبختي به سر نبرده اند، درخواهيد يافت.

پدركورونيل:
من نمي توانم به موجوداتي ترحم داشته باشم كه با لجاجت و سرسختي از بيراهه رفتن رهبرانشان جلوگيري نمي كنند و در خفا آنها را مي پرستند؛ خشك مغزاني كه صادقانه نمي خواهند به جلال و شكوه خداوندي اعتراف كنند.

مونسرا:
اين كه خدا هم مثل خادمان درگاهش براي حفظ شكوه و جلال سركوبگري نمايد را من نمي دانم.

پدركورونيل: مايلم فكركنم كه خيلي زود صحبت كردي.

مونسرا:
پدر، من هم مايلم فكرم را به اين نكته معطوف كنم كه آفريدگار بسيار بخشاينده و مهربان پشتيبان مخلوقات دردمندي است كه خود زمين را از آنان لبريز كرده است.

پدركورونيل:
تنها كساني مخلوق واقعي خداوندند كه در درونشان اندكي روح ملكوتي وجود داشته باشد.

مونسرا:
بنا براين، شما بر اين باوريد كه اين سرخپوستها روحي فراتر از روح چهارپايان ندارند؟

پدر كورونيل:
از اين هم بدتر. من بر اين باورم كه آنها در دام شيطان گرفتارند وبا دَم او به حيات ادامه مي دهند. از اين رو, نفس حيات آنها خود ناسزايي است به عظمت و جلال خداوند.

مونسرا (حيرت زده):
پدر، بنا بر اين، شما قتل عامهاي كامپيلوُ، سيكيزك، دوسانتانارو، و تولولاك را تائيد مي كنيد؟ واقعاً لازمهٴ ادامه جَبروت خداوندي وجود اين گورهاي دسته جمعي و ويرانگريها است؟

پدر كورونيل:
پسر! چگونه تو تا كنون از اين نكته مهم غافل بودي كه با ايجاد اين گورهاي دسته جمعي و آتش سوزيها، روح شيطان ضربه ديده، سوخته و ناتوان شده است؟ چرا براي اين آدمهاي فرومايه دل مي سوزاني؟ حال آن كه مبارزه و نابود كردن شّر و بدي، تنها از راه جنگيدن با آنها امكان پذير است. بوي تهّوع آور اجسادشان چيزي به جز تعفّن لعنت شده نيست. بنا براين، شادماني كن مونسرا، اگر درحين عبور از ويرانه هاي دهكده يي، احساس كردي به جاي بوي ناي گنديدگي، عفونتِ خشمِ له شدهٴ لعنت شده يي ابدي جاري است.

مونسرا( با چهري يي درهم كشيده):
باشد. خواهم رفت. با نخستين كشتي اين سرزمين را ترك خواهم كرد.

پدر كورونيل:
من هم همين را مي خواهم. ( به زبان بي زباني) آيا راه اين سيمون بوليوار راهي نادرست و خائنانه و اغواگر نيست؟

مونسرا: ( آشفته و با نگاه خيره زمزمه مي كند):
سيمون بوليوا...

پدركورونيل:
بنابراين، منتظرم باش. همين كه دستور رفتنت را از عاليجناب گرفتم به اين جا بر خواهم گشت.



صحنه چهارم

مونسرا، پدر كورونيل، زوآزولا

زوآزولا( با شتاب وارد مي شود)
شما خواستار شرفيابي به حضور عاليجناب هستيد، پدر؟ فعلاً عاليجناب مشغول استماع گزارش ايزكيئردو در مورد قضيه صبح امروز هستند.

پدر كورونيل:
قضيه صبح امروز؟

زوآزولا:
پس شما خبردار از شكست ايزكيئردو، كه جلو جلو لاف از دستگير كردن بوليوار زده بود، نيستيد؟

پدر كورونيل:
نه، من خبر ندارم.

زوآزولا:
جاسوسهاي ايزكيئردو به او خبرداده بودند كه محل اختفاي بوليوار را پيدا كرده اند. او و افرادش براي دستگيري بوليوار به محل مورد نظر يورش بردند، اما اثري از او نديدند... طرف، به موقع خبردارشد و به رغم ناخوشي و تب تندي كه داشت، قبل از رسيدن آنها فلنگ را بست و در رفت... سربازها، گويا كشتاري آن چناني به راه مي اندازند.

مونسرا (وحشت زده):
كشتار.

زوآزولا:
بله، همه خانواده، مستخدمان و... افراد ما، بعد از اقدام، از اين كار اجباري كاملاً بي فايده خشمگين شده اند. تصورش را بكنيد، يكي از دختران جوان ترجيح داده بود گلويش را با تكه يي آيينه ببرد تا اين كه روي شكمش گروهاني از پياده نظام اعليحضرت را پذيرا شود.

پدركورونيل ( با تندي):
ديگر بس است.



صحنه پنجم


همانها و ايزكيئردو،مورالس و آنتونانزا

ايزكيئردو:
بله، از عاليجناب اجازه اش را گرفتم... آه . سلام, پدر. ( به مونسرا تند و خشن) روز به خير.

پدر كورونيل:
روز به خير سرهنگ، اجازه چه چيزي را از عاليجناب گرفتيد...؟

اين اجازه را كه گروههاي نظامي بتوانند بدون وقفه در منطقه لون ـ پارادو در سانتاـ مونيكا به گشت زني بپردازند. تنها دو راه براي بوليوار وجود دارد: يا رفتن به پوئبلا براي اين كه فرماندهي ياغيها را به دست بگيرد، يا عقب نشيني و بازگشت به نزد دوستان انگليسيش در كوراسائو. به اين علت، سواركاران ما راههايي كه به پوئبلا و ساحل دريا منتهي مي شوند را زير نظر خواهند داشت.

پدركورونيل:
به چه علتي عقب نشيني خواهد كرد؟

ايزكيئردو:
او سخت بيمار است و بسيار افسرده از شكست ميراندا. آيا از طرحهاي اين خائن دقيقاً اطلاع داريد؟ امروز صبح ما به مدركي كه او به جا گذاشته بود، دست پيدا كرديم. اين مدرك شامل طرح اوليه قانون اساسي يك جمهوري بود با رئيس جمهور و مجلس سنا، و به همراه آن، طرح الحاق نوول ـ گرُناد به ونزوئلا با نام كلمبي، براي اداي احترام به كاشف آن. و البته، همه اين اقدامها، طبيعتاً، مي بايد پس از پرتاب شدن آخرين فرد اسپانيايي به دريا به مرحله اجرا در آيد. واي. از اين طرح تنم به لرزه مي افتد. ( با ملاحت) آيا فكر مي كنيد كه اين ژنرال انقلابي به نزد انگليسيها برود و از بريدن سر همه ماها صرفنظركند مونسراي عزيز؟

مونسرا( خيلي سرد) :
فكر نمي كنم.

ايزكيئردو:
به ميمنت و مباركي. به اين ترتيب، اين سفيد پوست مغرور و سركش درعالم خواب و خيال براي آزاد سازي اين توده بي مايه سرخپوست، ساهپوست و دو رگه پافشاري مي كند. البته، من اطلاعات خوبي هم دارم: گويا بوليوار در نظر دارد همه چيز را رها كند و پيش انگليسيها برود. به اين عمل چه نامي مي دهيد جناب آقاي مونسرا؟

مونسرا:
ترك خدمت.

ايزكيئردو:
ترك خدمت. شما به اين كار مي گوئيد ترك خدمت؟ و آن را به عنوان يك بي غيرتي تعبير مي كنيد. اقرار كنيد كه قصدتان بيان كلمهٴ ديگري بوده است.

مونسرا:
دقيقاً

ايزكيئردو:
اما، مسلماً، من تمايلي ندارم كه بوليوار بزرگ را بر سر دو راهي يك انتخاب ـ انتخاب بين پوئبلا يا كوراسائو ـ قرار دهم بايد هر طور شده او را به چنگ بياورم. چه راه ديگري به ذهنتان رسوخ مي كند؟ اگر پاي او به پوئبلابرسد، با ما جنگ را آغاز خواهد كرد، اما اگر به كوراسائو برود، بي آبرويي و رسوايي نصيبش خواهد شد. در آن صورت، دستگيرش مي كنيم و كارش تمام است. سرش را بر چوبه دارآونگ خواهيم كرد. و گفتني ها گفته شده است.

پدر كورونيل:
اما او قادر است امشب بگريزد و...

ايزكيئردو ( باخشونت):
خير، فرار نخواهد كرد.(پس از لحظه يي سكوت) اطمينان دارم كه قبل از فرارسيدن شب او را دستگير خواهم كرد. بايد انتقام خون رفيقانمان را از او بگيريم. آن بيست و سه نفر سرباز ما را كه ياغيها گرفتند وزنده زنده از آروارهايشان به چنگكهاي قصابي آويختند را به ياد داريد؟ نام آن محل را به يادم مي آوريد مونسرا؟

مونسرا:
سانتاـ مونيكا.

ايزكيئردو:
همين است. درست همين جا است: بنازم به اين حافظه. هم چنين, انتقام آن هيجده نفر تيره بختي را هم، كه ياغيها به اسارت در آورده، عسل مالشان كرده و مثل خوراكي، زنده زنده، آنها را جلو مورچه هاي آمازون انداختند، از آنها خواهم گرفت. آيا اين سيمون بوليوارمسئول اين جنايت و جنايات بسيار ديگري كه پارتيزانهايش مرتكب مي شوند، نيست؟

پدركورونيل:
اما امروز صبح بوليوارچگونه توانست از چنگ شما فرار كند؟ به او خبر داده بودند؟ آيا در اين مورد تحقيق كرده ايد؟ چه كسي توانسته او را خبردار كند؟

ايزكيئردو:
پدر، آخر وقت ديشب سر ميز عاليجناب، موقعي كه من نقشه ام را براي دستگيري بوليوار اعلام كردم، تنها نُه افسر حضور داشتيم. علاوه بر ژنرال و من سه فرمانده سپاه بودند كه مي شود پنج. زوآزولا, آنتونانزا و مورالس هم حضور داشتند.من از آنها آن قدر مطمئن هستم كه از خودم.

مونسرا(رنگ باخته و با لحني حاكي از درماندگي):
بس كن ايزكيئردو... نهمين نفر من بودم.

ايزكيئردو:
آره.

مونسرا:
و ... به من هم اطمينان داريد:

ايزكيئردو:
خير.

پدركورونيل:
چي؟ ايزكيئردو شما... ؟

ايزكيئردو:
پدر، بهتر است گوش كنيد تا واقعه را برايتان شرح دهم. ديشب، در حالي كه رفقاي مورد اطمينانم، احاطه ام كرده بودند، گزارش خبرچينهايم را در مورد كشف پناهگاهي كه بوليوار با حال بيماري در آن پنهان شده بود، و طرح دستگيري او را كه براي سحرگاه امروز در نظر گرفته بودم، براي عاليجناب توضيح دادم. دو ساعت پس از آن، نگهبان اصطبل، به كسي كه درخواست اسب براي ماموريتي اضطراري داشته ـ مونسرا ـ توصيه مي كند:
«شب تاريكي است جناب آقاي افسر. بايد منتظر در آمدن ماه شويد...»

ايزكيئردو:
او، به رغم تاريكي شب، مي تواند راهش را بيابد و به مزرعه يي برود كه بوليواردر آن جا از شدت تب هذيان مي گفت. مريض را سوار قاطر سياهي مي كنند.

مونسرا:
اما به علت شدت ضعفي كه داشت، ناچار شدند او را به زين ببندند.

ايزكيئردو:
وقتي افراد ما به مخفيگاه بوليوار مي رسند، سربازها همه ساختمانها را بيهوده جست و جو مي كنند.

مونسرا:
از شدت خشم همه ساكنان آن جا را قتل عام مي كنند. دختر جواني هم براي اين كه مورد تجاوز قرار نگيرد، با قطعه يي ايينه گلويش را مي برد.

ايزكيئردو:
اما ما توانستيم قبل از اعدام مهتري كه قاطر سياه فراري را زين و برگ كرده بود، از او بازجويي كنيم. او به ما گفت كه فرد همراه بوليوار چه چهره نجيب و منش بزرگوارانه يي داشته است.

(پدر كُرُونيل آهسته خارج مي شود)

ايزكيئردو:
آه. پدر، پيشاپيش به شما مي گويم كه رفتن نزد عاليجناب و گدايي عفو مجرم بي فايده است. كار ديگري هم بايد انجام شود كه عاليجناب براي اجراي آن دستم را كاملاً باز گذاشته است.

پدركورونيل( با تحقير)
من براي گدايي عفو هيچ كس نمي روم. مي خواهم به كليساي كوچك بروم و تا موقعي كه براي حضور در كنار محكوم دنبالم بياييد، در آن جا نيايش كنم.



صحنه ششم


همان افراد، به جز پدر كورونيل

ايزكيئردو( با سرعت):
وقت تنگ است. بوليوار از ترس گشتيها تا شب مخفي خواهد ماند. بعد هم سعي خواهد كرد از دست ما براي هميشه فرار كند. ساعت كمي از سه گذشته است. يك ساعت ديگر، براي دستگيريش حركت مي كنيم مورالس.

مورالس:
بله.

ايز كيئردو( رو به مورالس):
ده نفر را بردارو برو به ميدان. در آن جا شش نفر اولي را كه خواهي ديد توقيف كن و به اين جا بياور.

مورالس:
شش نفر اول؟

ايزكيئردو:
بله، شش نفر اول. عجله كن.

مورالس:
باشه. به چشم.



صحنه هفتم


مونسرا، ايزكيئردو، آنتونانزا، زوآزولا

( دو نفر پشت سر مونسرا ايستاده و آماده اند تا از هر اقدام او جلوگيري كنند)

ايزكيئردو:
دلم برايت مي سوزد مونسرا. مي دانم كه با شهامتي ... اما بايد از شهامت بسيار بيشتري برخوردار باشي.

مونسرا:
من از هيچ چيز باكي ندارم.

ايزكيئردو:
از كجا معلوم؟ مي توانم تا سرحد مرگ شكنجه ات كنم, اما تو حرف نخواهي زد. مي شناسمت. و اگر زير شكنجه بميري، به خدا، شانس من براي دستگيري بوليوار با نفس تو پرواز مي كند و باد هوا خواهد شد. براي اين كه پناهگاه جديد دوستت را لو بدهي... عاليجناب دستم را براي انتخاب هر وسيله يي باز گذاشته است.

مونسرا:
حال كه مي دانيد حرفي نخواهم زد براي صدور فرمان اعدام منتظر چي هستيد؟

ايزكيئردو( آرام):
حرف خواهي زد ( در حالي كه سر به زير دارد, عرض وطول اتاق را مي پيمايد و بعد مي ايستد و به مونسراخيره مي شود) گوش كن.
شش نفر در اين جا، در اين اتاق با تو زنداني خواهند شد. اينها كساني هستند كه به حسب اتفاق از توي كوچه دستگير شده اند. همگي آنها بي گناهند مونسرا. مرد و زنهايي هستند از همين مردمي كه بيشتر از پرچمت دوستشان داري. تا يك ساعت ديگر, اگر نشاني دقيق جايي را كه بوليوار در آن جا مخفي شده، لو ندهي، اينها تيرباران خواهند شد.

مونسرا ( متحير):
باوركردني نيست، ايزكيئردو، اين عمل غير انساني است.

ايزكيئردو ( با تغّير) :
چه باكي. وقتي كارساز باشد.

مونسرا:
درخواست دارم مرا به حضور ژنرال ببريد.

ايزكيئردو(با لحني خشن):
مردود است...
(سكوت)
يك ساعت فرصت داري. در پايان يك ساعت، اگر باز هم سماجت كني، آنها پشت همين ديوار تيرباران خواهند شد. بايد بين مرگ بوليوار ياغي و خائن، و مرگ اين شش بي گناه، يكي را انتخاب كني.

مونسراب( بر آشفته فرياد مي زند):
تو حيوان نفرت انگيزي هستي. بايد همان روزي كه در گومارا همه زندانيها را زنده به گور كردي، سرت را داغان مي كردم.

ايزكيئردو:
ساكت شو. امروز، براي تو از روز گومارا هم بسيار سخت تر خواهد بود.

مونسرا( از خود بي خود):
از تو متنفرم، ( سعي مي كند خود را به روي ايزكيئردو بيندازد. اما جلوش را مي گيرند)

ايزكيئردو( با لودگي):
من دلم برايت مي سوزد. با تمام وجود دلم برايت مي سوزد، چرا كه آزموني سخت در پيش رو داري؛ آزموني، بسيار بسيار سخت.

مونسرا:
مي خواهم ژنرال را ببينم. عاليجناب دستور تيربارانم را خواهد داد؛ تيرباران به جرم خيانت؛ به جرم وفادار نبودن به شاه و دل سپردن به آرمان انسانهايي كه آنها را آزار و شكنجه مي كنيم؛ يا بهر علتي كه ميلش به آن بكشد، برايم تفاوتي ندارد، مردن به جرم خيانت را مي پذيرم. اعتراف مي كنم كه دراين اردوگاه من خائن هستم؛ چرا كه من يك انسانم و عواطف انساني دارم؛ به اين علت, كه من يك ماشين آدمكشي نيستم؛ ماشيني كور و خونخوار...

ايزگيئردو:
كافي است. عاليجناب دستورداده از هر راهي كه شده، وادارت كنم كه مخفيگاه بوليوار را لو دهي .(سكوت)
نمي خواهم بدانم افرادي كه اين جا خواهند آمد موافق ما هستند يا مخالف ما؛ ما را دوست دارند يا دوست ندارند. نكته اصلي و مُهم اين است كه بي گناه باشند. در ميان آنها شايد, رعاياي وفادار به شاه هم باشند. چه بهتر. آنها نبايد بتوانند عيب و ايرادي بر خود بگيرند. تنها يك مقصر در اين جا وجود دارد و آن هم تويي؛ مقصر, به علت كمك به فرار سردستهٴ ياغي. بازار در دست تو است: بده و بستان؛ زندگي شش بي گناه در برابر زندگي يك خائن جنايتكار.

مونسرا:
نمي توانم. ن ـ مي ـ ت ـ واـ نم. نمي توانم.

ايزكيئردو:
چه چيزي مانع تو است؟ شرافت، شايد، هان؟ همين است؟ فكركن، مونسرا. شش بي گناه. اين را خوب سبك وسنگين كن، شرافتت...

مونسرا:
آه. اين نيست. اگر تنها به شرافتم مربوط مي شد.

ايزكيئردو:
پس، بنا بر اين؟
(از بيرون صداهاي شگفت آور؛ صداي پا و فرياد شنيده مي شود:«جلو بيُفتيد»، «من كاري نكرده ام.»، «ساكت،»)